تبليغاتX
ماجرا هاي من و...
 

ای بهار آرزو...

امّا...
نویسنده : ماني تاریخ : چهارشنبه 9 فروردین1391 موضوع :

سال تحویل شد.

دعای چهار جمله ای همیشگی رو خوندم،
چندین و چند بار،
با سوز و گداز بیشتر از هر سال،
انگار شکایت میکردم به خدا...

ای خــــــــــــــــــــدا!
حوّل... حوّل حالنا... حوّل حالنــــــــــــــــــــــــا...
الی احسن الحال... "احسن الحال".

سال تحویل شد،
با اون صدای طبل و دهل و بوق و سرنای همیشگی،
با لبخند و تبریک بابا و مامان،
با شیطونی و ورجه وورجه هانی کوچولو،
با بوی اسکناس نوی عیدی که بابا از وسط قرآن در میاورد...

امّا...
امان از این امّا!


برچسب‌ها: سال تحویل, دعا, تو, غریبه, تنها

 
ادامه مطلب
بی مقدمه
نویسنده : ماني تاریخ : یکشنبه 6 فروردین1391 موضوع :
سلام،

بدون شرح گذشته،
بدون سبک گذشته،
بدون حال گذشته،

و حتی بدون عذرخواهی برای ِ غیبت ِ طولانی ِ گذشته...!

"دوباره نوشتن رو شروع میکنم"

برخلاف همیشه،
از این به بعد،
بی مقدمه
.
.
.

شب سال نو بود،
مامانم گفت زود بخواب که فردا سال تحویل خواب نمونیا...
گفتم باشه،
زود خوابیدم،
خواب که نه،
چشمامو بستم،
به زور،
میشه به چشمات زور بگی؛ اما به دلت نه...

مثل اکثر شبهای دیگه،
تا نزدیک صبح بیدار بودم،
چشمام باز نبود،
اما دلم... فکرم...

نفهمیدم کی خوابم برد،
اما یادمه چقدر حرف زدم!
با خودم،
با تو،
با خدا...


پ.ن یک: از این به بعد "ادامه مطلب" عمومی نیست، دوستانی که دلشون میخواد خودشونو اذیت کنن و بخونن، کامنت بگذارن، ایمیل بدن، اس ام اس بدن، نمیدونم هر جور راحت تر بودن! اما اگه کسی جواب نگرفت، لطفاً ناراحت نشه. ممنون

پ.ن یک + یک: اگه بابت سوالاتون جواب میخواین، لطفاً آدرس وبلاگ، ایمیل، شماره یا هر راه ارتباطی دیگه ای که وجود داره رو هم برام بگذارین، پاسخ عمومی نداریم. بازم ممنون
برچسب‌ها: سال تحویل, بازگشت, دعا, تو

 
ادامه مطلب
بازگشت...
نویسنده : ماني تاریخ : پنجشنبه 3 فروردین1391 موضوع :
بزودی بر میگردم، به اینجا، به نوشتن...

بهار مبارک.



برچسب‌ها: بهار, بازگشت

 
ماه عاشقی!
نویسنده : ماني تاریخ : شنبه 19 آذر1390 موضوع :
این غزل فال امشب من بود، با این حال و هوایی که دارم؛ اصلاً انتظار نداشتم، نمیدونم، شاید حافظ هم با من شوخی داره یا... هر چی هست فکر کنم حال و هوای حافظ هم زمانی که این غزل رو گفته خیلی شبیه من بوده با این تفاوت که این شعر همش امیدواری به آینده است، امیدواری و ایمان به خدا و زندگی. (.)

چند روز پیش، شب عاشورا، رفته بودم یه هیئت کوچیک و باحال، یه مداح خوب و خوش صدا داشت، این شعر حسن ختام مراسم بود، که واقعاً تأثیر خوبی داشت، حال و هوای خاصی داشتم، امشب اومدن این غزل بازم اون حس عجیبو برام تداعی کرد...

(بیت اول برای همه خیلی آشناست، اما بقیه بیت ها خیلی خیلی پر معنی هستند... بهش فکر کنید، درست برداشت کنید...)


یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائماً یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سِرّ غیب
باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

.

.

.

حرفی برای گفتن ندارم، یه سکوت سنگین رو سینه ام نشسته و نمیذاره نفس بکشم...


برچسب‌ها: ماه عاشقی, غزل حافظ, فال, عاشورا, سکوت سنگین

 
جمعه ی بد!
نویسنده : ماني تاریخ : جمعه 27 آبان1390 موضوع :
کلی حس داشتم، حس نوشتن،

حس خندیدن، حس آرامش، حس بودن...

اما آرامش قبل طوفان بود!

آرامش هم نه، تایم استراحت بین دو نیمه... زندگیم همش نیمه نیمه است!

.

.

.

امروز دوباره احساس کردم که خسته شدم!

از زندگی... بهش فکر نکردم، فقط احساس کردم...


نباشی، آخر این غروب های جمعه منو میکشه...


پ.ن: چارلی، ..............................!!!!!!!!!!!!!!!



 

.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.

 

 




قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب